
رنگ ،
رنگ های مختلفی دارد!!!
خاکی،
سبزی است که در بهار می روید
در پ
ا
ی
ی
ز
،زرد ، می افتد
و بعد خاکی می شود
مرگ ،
نام های مختلفی دارد.!!!
وگرنه
سیاووش ها
کورش ها
فرهادها
فرعون ها
و جوانهایی که خ
و
د
ک
ش
ی کردند
همه خاک شدند

وقتی تو بیایی
آب و جارو میکنم
خانه ی دلم را
باز میکنم
پنجره هایش را و
ه
و
و
و
ه
و
و
و
نفس میکشم در هوایش.
دیگر منت هیچ گلستانی را نمیکشم.
چه بسیارند
کودکانی
که در آرزوی بزگ شدن
.
.
پیر میشوند
و پیرانی
که در حسرت کودکی
.
.
میمیرند!!!
دو کامپیوتر روبروی هم
کامپیوتر کامپیوتر
بیا امشب در مورد اسمت
بحث کنیم !!!
خوبه. تو شروع کن .
تو میگی اولش میم داره من میگم مریم ؟
تو میگی نه من میگم مژگان
تو میگی نه من میگم مهرناز؟
تو میگی نه من میگم مهوش ؟
تو میگی نه من میگم ... ؟
تو میگی نه .
تو میگی نه .
تو میگی نه من میگم م.ر.گ.گ.گ؟!!!
تو میگی آره ه ه!!!
.
.
ع.ا.ش.ق کی شدی؟؟؟

در خیالم قرص زمان می سازم
که هر کس آن را بخورد
هر چقدر بخواهد به عقب برگردد.
تا
شاید من آنروز...
عقب تر..
شاید من ...
نه اصلاً..
قرص را به پدر و مادرم
نه به آدم و حوا
نه ...نه به …
خدا می دهم!!!
شاید...
منصرف شود.!!

درياي بزرگ دور
يا گودال كوچك آب
.
.
.
فرقي نمي كند
.
.
زلال كه باشي
آسمان در توست.
گروس عبدالملکیان

من شاعر نیستم!!!
اخبار ناشنوایان را می گویم
شعرم با خط بریل است
با دست بخوانید
با نگاهم سخن می گویم
ناشنوایان می شنوند !!!
با دستانم می بینم
نابینایان می بینند !!!
هیچ ناشنوایی کر و هیچ نابینایی کور نیست
می دانم
دلم می گوید
کور خواهم شد اگر دستانم به میهمانی رفته باشند
و لال اگر ، چشمانم رخت عزا پوشیده باشند
می دانم
روزی که به میهمانی عزا رفته باشم ، مرده ام
دلم می گوید .
دلم ...

بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
می توان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه
"دوست می دارم"
میتوان در بازوان چیرهء یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهء چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
می توان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم"
فروغ فرخزاد
در کدام قاب به دنیا می آییم؟
در کدام قاب ادامه می یابیم؟
سپید در این همه سیاهی.
در این همه سیاهی.
این همه سیاهی.
سیاهی.
حتی بهار عادلانه نمی آید
وقتی کویر
بر بازوان بلندش
شکوفه و شادی را حس نکرده است
حتی بهار عادلانه نمی آید
وقتی که نوبرانه ترین میوه
بر نوبرانه ترین میز
جای خوش کرده است
حتی بهار عادلانه نمی آید
وقتی تو میان مزرعه ایستاده ای
به گندم
به نان
وقتی که در بهار
به زمستان
فکر می کنی
گروس عبدالملکیان

دیر
مثل همیشه!!!
می آید منجی من
ت...ک...ک...ه
ت...ک..ک...ه...های
تنم را می چیند.

می دانم .....
می آیی....
زیر
چتر
من
خیس می شوی !!!
می دانم....
نیمکت تنهایی ام را می بینی!!!

دهانت را می بویند !
مبادا گفته باشی دوستت می دارم !
روزگار غریبیست نازنین !
و عشق را کنار تیرک راه بند ، تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود وشعر فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن !
روزگار غریبیست نازنین.
آنکه بر در می کوبد شباهنگام ، به کشتن چراغ آمده است !
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد !
آنک قصابانند بر گذر گاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود.
روزگار غریبیست نازنین.
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان !
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
کبابِ قناری بر آتش سوسن و یاس !
روزگار غریبیست نازنین
ابلیسِ پیروز ، مست ، سور عزای ما را به سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
