نه مرادم ، نه مریدم ،
نه کلامم ، نه پیامم ،
نه سلامم، نه علیکم ،
نه سپیدم ، نه سیاهم .
نه چنانم که تو گوئی ، نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی و تو دانی..
نه سمائم ، نه زمینم ،
نه بزنجیر کسی بسته و نه برده دینم ،
نه چنان چشمه آبم ، نه سرابم ،نه برای دل تنهائی تو جام شرابم .
نه گرفتار و اسیرم ، نه سفیرم ، نه فرستاده پیرم ،
نه بهرخانقه و مسجد و میخانه فقیرم !!!!!
نه جهنم ، نه بهشتم ، نه چنین بوده سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتند .
حقیقت:
نه برنگ است و نه بو
نه های است و نه هو ،
نه به این است و نه او ،
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی .
به تو آهسته و سربسته و در پرده بگویم ..
تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را !!
آنچه گفتند و سرودند ، تو آنی ،خود تو جام جهانی ، گرنهانی و عیانی ،
تو همانی ، تو همانی .
که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی و ندانی و ندانی و ندانی که تو آن
نقطه عشقی و تو اسرار نهانی ، همه جائی تو نه یک جا ، همه پائی تو
نه یک پا
همه ای با همه ای بی همه ای همهمه ای ، تو سکوتی تو خود باغ بهشتی !
ملکوتی تو بخود آمده از فلسفه چون و چرائی
بتو سوگند گر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک
خدائی .
نه که جزئی و نه چون آب در اندام سبوئی ، خود اوئی خود اوئی ، به
خود آ تا بدرخانه
متروکه هر عابد و زاهد به گدائی ننشینی و بجز روشنی و شعشعه پرتو
خود هیچ نبینی
و گل وصل نچینی