
میانش را خالی کرده
از گل کوزه می سازند.
جایی که کوزه نیست
همان جایی است که مفید است.
درها و پنجره ها را ببُر
تا اتاق بسازی.
در همان جایی که اتاق نیست
اتاقی برای تو هست.
پس فایده ی چیزی که هست
در استفاده از چیزی است که نیست.
:استاد آهسته با شاگرد گفت
گويمت رازي که مي بايد نهفت
کنجکاوم تا بدانم قصه چيست؟
!!!پايه بدبختي انسان ز چيست
خواهم اندر اين طرِيق جستجو
همدمم گردي بدون گفتگو
اين سر قليان من با خود ببر
در چنِين ره صبر را کن راهبر
آتشي سوزنده تر در آن گزار
گر تواني درجهنم پا گزار
من به دنبال شراري سرکشم
آتشي سوزنده تر از آتشم
داستانها ازجهنم گفته اند
خاطرمردم از آن آشفته اند
آتشي زان جا براين قليان گزار
اين خبر را زودتر باخود بِيار
اوسرقليان گرفت و دور شد
بهترين مامور اين دستورشد
هرچه آتش ديد و از آتش شنيد
بي تفاوت تا در دوزخ رسيد
چشمش از جام تعجب خيره شد
!جام جانش از تعجب تيره شد
ديد صدها آتش ازهر سو بپاست
شعله ها ازيکدگر باز و جداست
درجهنم آتشي روشن نبود
آهن سرخي درآن افکن نبود
هرکسي درآتش خود مي گداخت
سوز و ساز سينه خود مينواخت
گفت اگراستاد من تاکيد داشت
اندر آن تاکيد خود تمهيد داشت
خواست گويد جهنم يا بهشت
نيست محصولي به جزجان سرشت
دوزخ و جنت دو طرح ناقصند
در وجود ما به وسعت ميرسند
من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهارفصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست

زياد خورده بودم
.
.
.
هر چه در دلم بود
بالا آوردم
.
.
.
حتي تو را

آن قدر دوستت دارم ،
که دوست دارم
يکي اينگونه مرا دوست مي داشت !!!

غصّه که می خوری
انگار تمام درد های دنیا را می کشم.
این بهار هم تمام شد ،
مگر ما چند بهار دیگر ... ؟
بخند عزیزم
ببین چقدر زیباتری.

شب ،
به آسمان زمين نگاه کرد .
.
ماه کامل بود ،
صورتت را آفريد .

هر نتي که از عشق بگويد
زيباست
حالا
سمفوني پنجم بتهوون باشد
يا زنگ تلفني که در انتظار صداي توست.
زندگي مرگ است.!!!
.
کرم ابريشم مي گفت:
زندگي سوختن است.!!!
.
پروانه مي گفت:
زندگي پروانست.!!!
.
شمع تمام مي شد.

بيا تا غصه ها را در ببنديم حريم عشق را زيور ببنديم
بيا تا تيرگي ها را برانيم کتاب روشنايي را بخوانيم
بيا از لحظه ها سنبل بچينيم طلوع عشق را در گل ببينيم
بيا از کينه ها کمتر بگوييم طريق مهرباني را بپوييم
بيا مثل دو مرغ خسته از باد کنيم از آشيان وصل خود يار
بيا تا دست يکديگر بگيريم براي هم بمانيم و بميريم
بيا در بام شب مهتاب گرديم بيا از عشق هم بي تاب گرديم
بيا از شهد لبها ، مي بنوشيم بگوييم و بخنديم و بجوشيم
بيا افتان و خيزان ره بپوييم مگر ميخانه دل را بجوييم
بيا از اشکها لبخند سازيم زتلخيهاگلاب و قند سازيم
بيا در دل گل حسرت نکاريم چو باران بر سر گلها بباريم
بيا تا خود پرستي را بسوزيم لباس سادگي ، بر تن بدوزيم
بيا تا قدر يکديگر بدانيم حديث عشق را از سر بخوانيم
بيا پروانه يک شمع گرديم جدايي درد دارد جمع گرديم
"علي حيدري"
